ღببخش اگر هر دفعه من تو آشتی پیش قدم میشمღ ღمغرورم اما پیش تو تازه خود خودم میشمღ ღاز سر شوق عشق من اشکی که روی گونمهღ ღببخش که میلرزه دلم وقتی سرت رو شونمهღ
ببخش اگه تو گریه هام، دو رنگی و ریا نبود اگر که دستام مثل تو، با کسی آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون، کم نمیذاشتم چیزی رو
ببخش که یادم نمی ره، اون روزای پاییزی رو
ببخش اگه تو قصه امون، دو رنگ و نامرد نبود ببخش که عاشقت بودم، خسته و دلسرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد خیانت و یاد بگیرم
اگر که گفتم به چشام، بذار واسه تو بمیرم
لیاقت دست های تو، بیشتر از این نبود عزیز من نمی خوام گریه کنی، برای من اشکی نریز
لیاقت چشمای تو نگاه پاک من نبود
من و ببخش من و ببخش، دلم از تو جدا نبود
نويسنده: M.H.Z مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 در ساعت: 8:6
خانوم یه لحظه قبل از اینکه همو ترک کنیم
می خوام مث دفه های قبل منو درک کنی
خانومی تو با مزه ای و چشای زاغ داری
ولی ما تو زندگی یه سینه داغ داریم
بمیرم واسه اون گونه های نم دیدت
میدونم منو میخواد چشای غم دیدت
عزیزم قلبم همیشه پیش تو اسیره
خانوم زیر تو فرشه زیر من حصیره
مگه اینکه معجزه بشه این عشق نمیره
یا وقتی با تو ام قلبم آروم نگیره هــــــــــیـــــــــس
گوش کن خانوم بذار بکنم صحبت
ما مجبوریم بگیریم یارانه ی دولت
تو با من فرق داری ما مال جنوب شهریم
شبا کلبه میخوابیم رو به جنوب غربی
شما شبا رو تخت پر قو میخوابی
ولی ما سقف مونه آسمون مهتابی
من که تورو خواستم بابام سرمایه دار نبود
خونمون گرم ترین تو سرمای سال نبود
هرکی تورو بخواد باید باباش پولدار باشه
امیدوارم بالا خوای تو یه پولدار باشه
مث من عاشق و دیوونت خوبه باشه
اگه بنز نداره زیر پاش کوپه باشه
امیدوارم تو رو جاهای خاص ببره
کادو واست انگشتر الماس بخره
آرزوی من با تو یه جای با کلاسه
که واست بخرم یه فنجون کافه گلاسه
متاسفم که کاری از دستم بر نیومد
جیب من خشک و برگ سبزم تر نیومد
ولی تو هستی پولدار ترین دختر رشت
من همیشه بوده هفتم گروی هشت
یه حرفایی هست که پشت میکروفون نمی تونم بگم
یه مسائلیم هست که من نمی خونم یکم
پدرت بهم گفت دیگه رشت تورو نبینم
گفتم جونمو میدم یه قطره اشکتو نبینم
خودت بخوای بابات نمیذاره با من باشی
تو سختیا رفیق فابم باشی
حتی خداهم میگه عشقتو بده بره
شعر من دیس لاو نیس همش درد و دله
تو واسم ازرش داری قد صدا و كارم
اگه جداهم بشیم از دور هواتو دارم
نه اینکه بیخیالت شم و به فکرت نباشم
من همیشه میخواستم تو بغضت صدا شم
خانوم بدون نفسم همیشه بوی تو داره
طعم لبات عطر تنت بوی بهاره
خانومی عکس تو همیشه روی دیواره
یادگاریت از این به بعد دود سیگاره
من یکی ام که شبا چشاش خواب نداشت
کسی که راحت غرورو زیر پاش گذاشت
مث اونا نیستم که رو پول میخوابن
همونا که از امثال تو پول میقاپن
من تو زندگی به هیشکی تکیه ندادم
مردمم بهم محبتو هدیه ندادن
یادته گفتی مگه قلبت سنگه آقا
گفتی غروب جمعه اس دلم تنگه آقا
گفتم عزیز دلم من برات چی بکنم ؟
برم جلوی بابات قمه کشی بکنم ؟
دوس داری جای اینکه وسط پارک ترکت کنم
کتمو بکنم بهت بدم گرمت کنم
ولی نمیذارم این جدایی سخت تر بشه
که ببینم گونه هات اون وقت تر بشه
پس با دست کشیدن رو گونت خوشکلت میکنمو
با یه بوسه وسط پارک ولت میکنم
خانوم بدون نفسم همیشه بوی تو داره
طعم لبات عطر تنت بوی بهاره
خانومی عکس تو همیشه روی دیواره
یادگاریت از این به بعد دود سیگاره
ههههههههههههههههه برید حالشوو ببرید خانمی من که کرـــــــــتم باووو هههههه
نويسنده: M.H.Z مورخ: پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 در ساعت: 7:41
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی
خوبی داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد
میپذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را. تمام
۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را میباید ببخشی. زن با کمال میل میپذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به
یک سوالم جواب بده. زن میپذیرد. “چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته
باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون
پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد
:طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری. زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه
پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست
میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه
کنم.
مزه میریزی ؟ میگماااا یه مین میای ادامه ی مطلب بقیش اونجاست ههههههههههه
فکر کنم این داستان برای مشروطی ترم 2 به دردم بخوره هههههههههه
قابل توجه اونایی که مزه میریزن ههههههههههههه
پدر
در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب
کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و
روش نوشته بود «پدر». پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و
با دستان لرزان نامه رو خوند:
مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز
کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به
عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین
خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر
جوان ، به راه خود ادامه می دادند .....
یک روز
آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می
توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی
از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی
«دادن گل و هدیه» و« حرف های دل نشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری
دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق
می دانند. در آن
بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،